تازگی ها حرف زدن برایم سخت شده ... شایدهم دیگر نمی تونم حرف برنم ...

تازگی ها به دنبال خودم در خود من هستم اما پیدایش نمی کنم ... شاید من راه را گم کردم ...

تازگی ها خسته شدم از همه چی همه چیز به دنبال رقع خستگی ام اما پیدایش نمی کنم ... شاید خستگی از من خسته شده ...

تازگی ها دلم زود زود برایش تنگ می شود ... اما نمی بینمش ... شاید او هیچ وقت دلش برای من تنگ نمی شود...

تازگی ها دلم یه جای دور می خواهد تنها و ساکت... اما راه را گم کردم رسیدم به جایی که پر از صدا و تصویر های ناهنجار است...

تازگی ها هیچ چیز مرا خوشحال نمی کند شاید معنای خوشی را نمی دانم ...

تازگی ها تو دیگر مرا نمی خواهی اینبار دیگر شاید نه ... مطمئنم کسی را جایگزینم کرده ای ...

من را به من برگردان...

پی نوشت:

۱- ۱۷ روز دیگر تولد کسی است که تا بی نهایت دنیا دوستش دارم ...جانم را بهت هدیه می دهم قبول می کنی ؟؟؟؟؟