ایران این روزهای ما ...


ایران این روزهای ما خیلی تغییر کرده ...

اینقدر که ما تو این چند وقت از تغییر قیمت کالاها تعجب کردیم ... فکر نکنم اصحاب کهف بعد اون همه سال که از خواب بیدارشدن و رفتن تو بازار از قیمت کالاها تعجب کرده باشن!!

 یکی از راه های رسیدن به خدا ؛ هواپیمایی ایران است!!

 اینجا ایران است یعنی:

ببخشید پرواز 17:45 چه ساعتی میشینه؟

ببخشید اتوبوس 9:30 ساعت چند حرکت میکنه ؟

ببخشید کارت شارژ دو تومنی دارین ؟ چندتومان است ... !!!

دقت کردین هر چی امام زادس تو ایران؟؟ فکر کنم اماما بچه هاشونو میفرستادن ایران برای ادامه تحصیل ...

همچنین ایران جایی است خارج از جهان ...

خارج از جهان جائیست که در آن دکترای صنایع وزیر ورزش می شود!!! قهرمان کشتی می شه وزیر صنایع و معادن!! سردار ناجا می شه مدیرعامل پرطرفدارترین تیم فوتبال کشور، پیشکسوت فوتبال می شه مسافر کش!!!!!! دزد می شه مدیر عامل بانک!!


معرفی یک شاعر جدید ...

 

پشت تریبون یک جشنواره شعر و ادب/

مجری: می خواهم یک شاعر جوانی را به شما معرفی کنم که با اینکه مدت زیادی نیست که در این رشته هنری مشغول شده  اما توانسته مخاطبان و علاقه مندان زیادی را به خود جلب کند...

خانم ها و آقایان این شما و این هم زینب کریمیان ( هوراااااا دستتتتتتتتت سوتتتتتتت)

کریمیان:

خیلی خیلی ممنونم از این همه لطف و توجه شما... به پاس این همه محبت شعر جدیدی را خدمتان ارائه می کنم که امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد...( هوراااااا دستتتتتت سوتتتتت)

باران که می بارد باید آغوشی باشد...

پنجره‌ی نیمه بازی...

موسیقی باران...

بوی خاک...

سرمای هوا...

گره‌ی کور دست‌ها و پاها...

گرمای عریان عاشقی...

صدای تپش قلب‌ها...

خواب هشیار عصرانه...

باران که می‌بارد...

باید کسی باشد...

پس از تشویق حضار به صورت مداوم کریمیان برای حسن ختام برنامه خواند

اما الان بحث اصلا " غروب جمعه " نیست ....
بحث تویی ! ....
از وقتی نیستی ..
همه ی هفته ،
غروب جمعه ست‎

و همهمه حضار فضای سالن را پر کرد

پی نوشت:

۱- خواهرم استعدادهای دارد که ما نمی دانستیم ...

۲- پیشنهاد می شود که اشعارتان را در کتابی منتشر و در درسترس عموم قرار دهید این دیگه جدیه ...

من و سهراب و قایق...

 

صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟؟

منم از همهمه ی داغ زمین بیزارم ... من می بافم، او می بافد

من برای او کلاه که سرش گرم شود و او برای من دروغ تا دلم گرم شود...

پی نوشت:

۱- به باران دل نبند که هر چهار فصل دیوانه ات خواهد کرد، اگر ببارد از شوق و اگر نبارد از دلتنگی ...

یک درد دل ...یک تغییرات اساسی

 

از اون روزی که من وارد عرصه کار خبر شدم دقیقا ۱۱ سال می گذره ... زمان کمی نیست... خوشبختانه بخت با من یار بود که این کار را از جایی آغاز کنم و یاد بگیرم که در اون دوران حرف اول را توی کشور می زد ... خبرگزاری ایرنا...

باز هم این از خوش شانسی من بود که با آدم های کار کنم و یاد بگیرم که چه اون زمان و چه آلان بر خلاف خبرگزاری ایرنا که دیگر حرف اول را نمی زند اونها همیشه اول اول باشند... معرفی مجدد آنها تکرار مکررات همه به خوبی این استادهای ارجمند منو می شناسن یک سرچ کوچولو توی آرشیو مطالب آنها را به راحتی معرفی می کنه ...

هر چند توی این سالها کار خبری رو در جاهای مختلف تجربه کردم و از هرجایی یک تجربه ای یاد گرفتم اما به نظرم آلان دیگه وقتشه یه تغییر اساسی کنم ... با اینکه خبر نوشتن، مصاحبه گرفتن خیلی برام جذابه  اما می خوام نه چند پله حداقل یه پله بیام بالا ...

درسته که می گن ترقی کردن به همت خود آدم و زرنگ بودنش داره اما نقش آدم های حمایتگر نیز بی تاثیر نیست...

به قول یکی از همکاران ما زیاران چشم یاری داشتیم ... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

همین دیگه ...

پی نوشت:

۱- هوا پاییزی و خنکه اما از بارون پاییزی خبری نیست ... دلم می خواد بارون بیاد برم زیرش قدم بزنم ...

۲- با تشکر از خواهر زینب برای تغییرات قالب وبلاگ البته مدیونین قبلش به من بگه ها نه اصلااااااا