صبح و گنجشک ها...



صبح ها خبری نیست ... گنجشک ها بی خود شلوغش می کنند ...




سخت بود اما شد ...

 

خیلی زمان برد تا دوباره خودمو پیدا کردم ... اما شد ... البته در این میان نقش دوستان خوبم خیلی مهم بود ... کسانیکه با حرف هاشون و دلگرمی هاشون تلاش کردند منو به خودم برگردونن و الحق که موفق شدن ...

هر چند که به پوست اندازی عادت دارم اما ...

حالا این روزها بی استرس و بی دغدغه می گذره و به قول دوست خوبمون همه چی آورمه ...

یک دوست قدیمی خیلی خوب ...منو تشویق کرده که کتاب بنویسم... دارم روش فک می کنم... بهم گفته تو حرکت کن من پشتتم... اما حالا نمی دونم موفق می شم یا نه اما می خوام این شانس و امتحان کنم تا چه پیش آید ...

پی نوشت:

۱- خیلی دیر به دیر اینجا می آم اکثر دوستان می دانند چرا اما به هر حال اظهار شرمندگی می کنم ...

۲- عاشق هوای بارونی ام ۲ روز خدا خوب بهم حال می ده ... زیر بارون قدم می زنم و حالشو می برم ... ای ول خدا دمت گرم ...

۳- دیروز تولد یکی از دوستان خوبم آقا نوید بود... دوست خوبم تولدت مبارک ...