ساعت 2 نیمه شب، پمپ بنزین. خیابان حافظ

ساعت حدود دو نیمه شب بود. تا رسیدن به خونه راهی نمونده بود اما ترجیح دادیم که بنزین بزنیم بریم خونه.

جایگاه تقریبا شلوغ بود. جالب بود برام. گفتم: این تهران خواب نداره انگار نه انگار ساعت 2 نصف شب.

ملت خواب و زندگی ندارن اینجا چی کار می کنن؟؟


بغل دستی گفت: همین کاری که ما الان داریم می کنیم. اونها هم مثل ما. ما اینجا چی کار کنیم؟؟ :))


لبخند زدم ...  که یک هو سایه ای از دور توجهم را جلب کرد. خانمی حدود 50 ساله با یک جعبه به گردن اومد نزدیک ماشین ... یه نگاهی به من کرد و منم بهش زل زدم...

توی جعبه اش چند تا آدامس، چسب زخم، دستمال کاغذی و باطری از این جور چیزا داشت...

گفت: چیزی می خوای؟؟ ناخودآگاه دست بردم و آدامس برداشتم...

گفتم:‌این موقع شب اینجا چی کار می کنی لبخند تلخی زد و گفت‌:‌بچه ام مریضه :(

راهشو کشید و رفت سراغ ماشین بعدی...

از توی آینه نگاهش کردم بار غصه و غم هاش کمرشو خم کرده بود و با خودش چیزی و زمزمه می کرد ...

نمی دونم برای بچه اش دعا می کرد یا ...


پی نوشت:

1- یک خبر توپ دارم برای برو بچی که دنبال آهنگ های جدید و توپن... یک کار بهتون معرفی می کنم در حد تیم ملی برین گوشش کنین حالش را ببرید...اسم خواننده اش احسان احمدی... توی گ.گلم سرچ کنید آهنگهاش هست... حمایت کنید دوستان حمایت

http://king-of-music.blogfa.com/post-327.aspx

http://bass.rozblog.com