تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون
قرارمون تو...آسمون

شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...

 

پر از احساسم ... پر از دلشوره ... این دفعه بر خلاف دفعه های دیگه می دونم که چرا این حس ها رو دارم حس بزرگ شدن حس بالا رفتن سن ... نمی دونم شایدم چیزهای دیگه ای هم باشه و من خبر نداشته باشم ... شاید ...

امروز کلی پیاده روی کردم ... کلی فکر کردم... خیلی زود رسیدم سرکار ... با خودم گفتم من اینجا چی کار می کنم ... تا کی می خوام به این روش ادامه بدم ... تا ابد ؟؟؟!!! نمی دونم شاید...

انگار همه حس های خوب و بد دنیا اومده سراغم ... انگار امروز شهر یه جوره دیگه ای بود ... آدم هاش یا شایدم من عوض شده بودم اینم نمی دونم ...

از دیشب تا حالا کلی اتفاق افتاده که در آغاز ... سال زندگی ام  تونستم بفهمم که برای کیا ارزش دارم ... چقدر دوستم دارن ... این دفعه می دونم که اتفاقات دیروز معیار خوبی برای ارزیابی آدم ها بود ...

دیروز خواهر خوبم زینب جان برام تولد گرفته بود ... کلی برام زحمت کشیده کلی بهش مدیونم به خدا نمی دونم می تونم جبران کنم یا نه  ... از چند روز پیش مدام درگیر کارهای اجرایی بود ... رزرو جا ... خرید کادو... خرید میوه و کیک و خلاصه خیلی خیلی زحمت کشید از صبح دیروزم که کلا در اختیار بود تا شب ... فک کنید تازه دانشگاه هم امتحان داشت ... دم همه اونهایی که اومدن گرم ... خیلی ها با تاخیر اومدن اما اومدن این برای من کلی ارزشمند بود ... اونهایی هم که قرار بود بیان و نیومدن ... دمتون جیز باشد تا جبران کنیم

پدر مهربانم - عمو بیژن جان - داداش های خوبم احسان- لطیف - هادی و میلاد - لیدای دوست داشتنی و نیمای باوفا - حسام پسر بازیگوشم - داداش حسین نوروزیان - فرزانه جون- مبینای مظلوم و علی کوچولوی شیطون حضور همه تون منو شاد کرد ... امیدوارم بتونم در شادی هاتون شرکت کنم و همه خوبی هاتونو جبران کنم دوستون دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااا

خواهر خوب و مهربان و یار همیشگی من دوست دارم به اندازه تمام ثانیه های که با هم بودیم دوست دارم به اندازه روزها و ساعت هایی که قراره با هم باشیم و دوست دارم به اندازه تمام دنیا بابت همه زحماتت ازت سپاسگزارم و مدیونتم یه دنیا

پی نوشت:

۱- قراره ۶ روز برم ماموریت اصلا حوصله اش رو ندارم ... تو فکر پیچ دادنم کمکم کنیدددد کمککککک

۲- ۲۷ اردیبهشت تولد داداش کیوان ... داداشی جونم تولدت مبارک

۳- قراره منتظر بمونم ... چند وقتشو نمی دونم ... شاید بشه شاید نشه ... اما به هر حال من هستم بدجور ناجور

۴- نداره تموم شد ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:34 توسط ن.ن|

 

برگزاری نخستین رالی دو روزه خانوادگی مجالی شد که سفری داشته باشم به کویر مرنجاب ... کویری به بزرگی دریا که به جای آب شن و نمک را در دلش جا داده است... دیدن کوههای بلند پر از شن ... غروب دل انگیز ... آسمانی پر از ستاره که اگر اراده می کردی می توانستی هر ستاره ای که دوست داری را بچینی ... همه و همه سفری خاطره انگیز را برایم رقم زد...

بودن در کنار دوستان جدید و گذراندن ساعت های خوب و خوش در کنار آنها برگ تازه ای را از دفتر زندگی ام رقم زد... با اینکه اینبار حس رفتن به سفر را نداشتم اما دیدن یک جای جدید و بودن در کنار آدم های جدید سبب شد انگیزه سفر دوباره بازگردد...

این اولین بار بود که با یک گروه جدید و البته ورزشکار سفر می رفتم اولش فکر می کردم شاید نتونم باهاشون جور بشم اما ... شما چی فک کردین باز منو دست کم گرفتین بابا این نسرین خانم کارش درسته  

در عرض سه سوت و نیم با همه دوست شدم ... و یه دوست خوب پیدا کردم که خیلی دوست داشتنیه معروف به عمو بیژن ... آدمه خیلی خوش سفریه خیلی ...

وقتی رسیدیم مرنجاب ساعت حدود ۵ بعداظهر بود و از گرسنگی این شکلی شده بودیم  بعدش به ناهار دادن در حد تیم ساوجبلاغ  ما که نخوردیم خوش به حال اونهایی که غذا خوردن ...

بعدش رفتیم رمل وای وای نمی دونین چه جایی ... یه عالمه کوه که به جای سنگ و کلوخ پر از شن ... فوق العاده بود آدم می مونه تو کار خلقت خدا...

تا پاسی از شبم مشغول حرف زدن و گفتمان با دوستان بودیم یه چند ساعتی بالغ بر ۳ یا ۴ ساعت را خوابیدیم ... و بعد از خوردن صبحانه دلپذیری ... رفتیم دریاچه نمک نمی گم چه جور جایی بود که خودتون برین ببینین ... این مساله ۲ حسن داره ۱- گردشگری کشور رونق می گیره ۲ - بازم گردشگری کشور رونق می گیره

بعدم راه افتادیم به سمت ابوزید آباد و آقا علی عباس و بعد تهران  اونم با ماشین عمو بیژن جان ... خوب بود خیلی

همین جا نگه دارین دیگه رسیدم خونمون ...

پی نوشت:

۱- نمی دونم چرا همه چی بهم ریخته شده ... حس میکنم آدم ها دیگه مثل گذشته همدیگرو دوست ندارن ... همش دنبال اینن که نقطه ضعف ها رو تقویت کنن و تو روی آدم بزنن آخه این درسته ... اگه یه روز حالشون خوب بود بقیه هم باید اوکی باشن اما اگه یه روز سر حال نباشن وای وای وای می رن تو مخ اساسی و لی لی بازی می کنن

۲- از همین جا به دوستای خوبم سلامی دوباره می کنم ... سارا فرجی - فرزاد- میلاد - رهام - نوشین - مامانش - باباش - عمو بیژن - آقای محمودیان - آقای قدوسی و آقای جعفری که خدای برامون خیلی زحمت کشیدند

۳- من خودم ۴ سال اتوبوس بودم  این یه تیکه ماندگار این سفر شد ...  

۴- این روزها حس خوبی ندارم ... گیجم ... حس می کنم می خواد یه اتفاق بد بیافته نمی دونم چرا ... اما تجربه نشون داده که این حس ها الکی نبوده حالا دیگه ... جان ببندم حلقمو

۵- یعنی این سازمان ما رو باید... آره ... نمی دونم چرا جای به این باحالی رو که می تونه جایی برای جذب توریست باش رو ول کرده به امان خدا واقعا که فقط فکر ... بماند ...لجم آلان خیلی

۶- روز شمار آغاز می شود ...۱۷ روز دیگر تا ...

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:10 توسط ن.ن|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت