تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون
قرارمون تو...آسمون

شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...

   نامه ای سر گشاده برای دوستی که به اندازه ستاره های آسمون دوسش دارم ...

نمی دونم چقدر اون روزها رو یادته ... اما من همشو یادمه روزهای اولی که خیلی آروم و بی سر صدا می اومد توی اتاق خبر مثل بچه هایی که مامانشون می گن رفتی مهمونی مثل یه دختر خوب یه گوشه می شینی می شستی بی سر و صدا...

از اون روزها ۶ سال گذشته نه آروم بلکه پر از سر و صدا ... پر از خاطرات فراوان ... پر از قهر و آشتی ... پر از غم و شادی و پر از ...

چقدر توی اون سالها آدم ها اومدند و رفتند ... اومدند و رفتند اما توی این میون فقط من موندمو تو ... تو موندی و من ... با هم و بی هم در خوشی و ناخوشی در شادی و غم ...

نمی خوام با تکرار اون روزها خاطراتی که ناراحتت می کنه به یادت بیارم فقط می خوام بگم نه هیچی نمی گم چون خودت می دونی چی می خوام بگم ...

اگه نخوام بی انصافی کنم می گم که از میون اون همه آدم ها فقط چند تا دوست به معنای واقعی موندن و هستن

استاد پیمان - لطیف - سید جواد - میس نبی - پدربزرگ و ... دیگه کسی یادم نمی اد اگه هستند تو بگو ؟؟؟؟؟

خیلی حرف برای گفتن ندارم چون تو همشو می دونی پس برای چی این همه نوشتم !!! نوشتن بهانه ای که فقط بگم دوست عزیزم گلمممممم تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککک

پی نوشت:

 به خدا به آدم برفی می گم یه کادوی برات بخره که دهن همه کف کنه می گی نه حالا صبر کن ... فقط کادو نصف نصف ...

پدر سختگیر و مهربانم ... نمی دانم هم اکنون در کدام گوشه این شهر نشسته و به آسمان چشم دوخته ای ... اما این را می دانم در این گوشه شهری دختری چشم به راهت نشسته تا به تو بگوید... فقط به خودت می گم اینجا نه ...

یه آهنگ جدید محسن یگانه خونده وصف حال آدمک جان ...

اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم    چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم     چقدر قصم خنده داره چقدر بی کار دلم

تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد       برو فردا مال تو دیگه اینجا برنگرد

بدون من بعد من دلتو هر جا جا نذار            غم با من بودنو تو من بعد یادت نیار

 آخ جون پدرم پیدا شد ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:1 توسط ن.ن|

 

این پست در دو قسمت تقدیم دوستان می شود ...

قسمت اول:

اون روزها رو خوب به یاد دارم روزهای آغازین کار توی عرصه خبر ... تو اون روزها ما بچه ها به غیر از یاد گرفتن تنظیم خبر و نوشتن گزارش درس زندگی هم می گرفتیم ...

یکی از اون درسها این بود که "باید در مقابل مشکلات مقاوم بود نباید با هر ضربه تیشه ای پایه هایتان بلرزد یا از همه بدتر بشکنید" این جمله مانند ضربه های قلم استاد کاری که روی مس نقش آفرینی می کند در ذهنم حک شد و نشست ...

اما حالا دیگر صدای اون کسی که اینها را مانند لالایی مادر در گوشمان زمزمه می کرد را نمی شونم گوشهایم را تیزتر می کنم نه هیچ صدایی نمی آید ... فکر کنم خودش با شنیدن لالایی هایش خوابش برده و بچه هایش را فراموش کرده ... فکر می کردم خیلی قوی تر این حرفاها باشی اما ... اگر اشتباه می کنم بیا و بهم بگو منتظرم ...

پدر بیدار شو صدایم را می شنوی ...پدر ...

قسمت دوم

اكثر آدم ها كم و بيش با انگيزه هاي متفاوتي مي رن سركار ... اين انگيزه مي تونه حضور يه آدم، پول، موقعيت و يا هزاران چيز ديگه باشه ...

تا اينجا كار همه چيز عاديه اما ... اما... واي به روزي كه انگيزه ات حضور يه آدم باشه و بنا به دلايلي اونم ديگه حضور نداشته باشه ... خدايش خيلي سخته ...

نمي خوام با اين نوشته اين انگيزه رو تائيد با نفي كنم اما فقط مي خوام بگم خوب يا بد، زشت يا زيبا اين انگيزه وجود داره و همين انگيزه باعث مي شه كه اون آدم براي كار كردن اونم توي اين اوضاع وانفسا كه هزاران هزار مشكل دور رو برش ريخته كمي با روحيه و انرژي بره سركار...

شايد به دلايل مختلف اون آدم نتونه سركارش حاضر بشه ( البته مي شه ها اما چه كنيم ديگه بحث يك دندگي و اين حرفاس) اما دليل نمي شه كه خودشه از ديد همه پنهان كنه دوستان و دورو بريهاشو از خودش بي خبر بزاره به خدا اين روش درست نيست نيست نيست ...

خودشم خوب مي دونه كه نه همه اما خيلي از دوستانش واقعا دوستش دارن و براش نگرانن و اين حاجي حاجي رفتنا فقط دلخوري دوستاشو در پي داره و بس...

يه پيغام از طرف همه اونايي كه دوستت دارن به گيرنده اين نوشته كه برام اس ام اس فرستاده بود و گفته بود ...

"زندگي قصه مرده يخ فروشي است كه ازش پرسيدن فروختي؟؟؟ گفت: نخريدن تمام شد..."

پي نوشت:

توي دو هفته گذشته دوبار رفتم سفر يكي اصفهان يكي شمال

۱- سفر اول خانوادگي بود و به عروسي دعوت شده بوديم اما چه عروسي كه عروس نداشت  آخه مي دونين اونجا رسمه كه خانواده عروس براي خودش و خانواده داماد براي خودش مهموني مي گيره و چون ما از طرف خانواده داماد دعوت شده بوديم روي هم رفته ۱۰ دقيقه عروسو ديديم اونم موقعي كه رفتن دنبالش كه ببرنش خونشون به خدا راست مي گم اينم يه نوع عروسي بود خوببببب

۲- سفر دوم به شمال كاري بود... با اينكه خيلي كار فشرده بود اما بازديد از موزه روستايي و تاريخي شهر گيلان

خستگي كارو از تنمون در آورد خيلي جاي قشنگي بود خيلي حتما رفتين رشت برين اينجارو ببينين پشيمون نمي شين

و سخن آخر كه شايد حرف دل بعضي ها باشه ...

دلم تنگ ديدنت داد مي زنه توي سينه            همش بهونه مي گيره مي خواد تو رو ببينه

  بابا این چه دنیای دیگه آدم نمی تونه حرفشو بزنه عجبااااااااااا بعد می گن آزادی بیان آزادی بیان کدوم آزادی کدوم کشک ...

فقط در همین حد بدونید که برای دوست عزیز بنده کار پیدا کنید مثلا روزنامه ای چیزی  تازه تاسیس و قدیمی و نیمه قدیمی فرقی نمی کنه کار باشه فقط ... لطفا به من خبر دهید

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:12 توسط ن.ن|

 

توی وبلاگ یکی از دوستانم بازی مطرح شده بود که بد ندیدم که با این بازی وبلاگمو به روز کنم ...

عنوان بازی اینه:

اگر ۲۴ ساعت از عمرتون باقی مونده باشه چه می کنید؟؟؟

تا حالا چندین بار به این مساله فکر کردم اما چون همیشه فکر کردن به این موضوع باعث دلشوره م می شد دیگه بهش فکر نکردم اما این بار جدی بهش فکر کردم ...

اگر ۲۴ ساعت از عمرم باقی مونده باشه اول یه سر و سامانی به وضعیت مالیم می دم و حساب کتابامو رو به راه می کنم ( البته بیشتر بدهکار می شم تا طلبکار) بماند و بعد هر چی بمونه می دم دست خواهر کوچکترم (سمیه جان) تا برای حسام نگه داره...

بعد می رم سراغه چند نفری که خیلی دوستشون دارم و حسابی باهاشون اختلاط می کنم و ازشون طلب آمرزش می کنم...

یه سری هم بهشت زهرا می زنمو و به بابا و برادرم می گم که آماده باشن من دارم میام هر چند که اونا زودتر از من از این موضوع با خبر می شن

با یه اس ام اس همه از بقیه دوستانی که نمی رسم باهاشون وداع کنم حلالیت می طلبم ...

فکر کنم تا اینجای کار یه ۷ ۸ ساعتی رو از دست دادم می مونه ۱۵ ۱۶ ساعت که حالا می گم چیکار می کنم...

همه خواهر و برادرامو و مامانمو جمع می کنم خونمون تا حسابی یه دل سیر همشونو ببینم و حالشو ببرم

یه سری حرفام هست که باید به همسرم بگم اما خیلی یواشکی فقط اون بدون و من و خدا جان ...

برای چند نفری هم از طریق زینب جان پیغام می فرستم چون دیگه فرصت نمی کنم وقت کم اوردم ...

البته اگه بشه یه سری هم به دانشگاه می زنم و حتی اگه کلاس تشکیل نشده باشه... آخه نمی خوام عقده ای از دنیا برم...

چند تا کارم هست که متاسفانه نمی تونم انجام بدم یکی اینکه دوست داشتم برم یونان که نمی شه ۲۴ ساعت خیلی وقت کمی خوب اما اگر مردم روحم می ره اونجا ...

دوست داشتم یه خونه توی امیر آباد شمالی داشته باشم که بازم نمی شه ...

پی نوشت: حتما همه کسانی که به وبلاگ من سر می زنن خبر دارن که رئیس عزیز بنده که تا حالا چندین بار ازش براتون گفتم منظورم ( احمد جعفری چمازکتی) است پست معاونت خبری خود را به کس دیگه ای واگذار کرد ... یکی از دوستان نیز لطف کرده و مطلب جالب در خصوص ایشان نوشته که توصیه می کنم حتما بخونیدش ... برای خوندن مطلب به وبلاگ آدمک تنهاست بخند که در پیوندها ست مراجعه کنید...

راستی امروز خیلی روز خوبیه چون آدمک جان من برگشته فکر کنم یه عالمه هم برام سوغاتی آورده به هیچ کسم نمی دم اصرار نکنید

حالا  من آدمک - فاطمه - فرشاد- سحر - محمد جواد- مرتضی حسنی- بهار و راضیه رو به این بازی دعوت می کنم... البته سایر دوستان نیز به این بازی دعوت می شوند اما برای اینکه اسامی طولانی نشود به همین چند اسم بسنده می کنم ...

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:50 توسط ن.ن|

 

طی روزهای اخیر روزگار روی دیگر زندگی را به من نشان داد... شنیدن حرف های تلخ و شیرین ... تغییر رفتار آدم های دور و نزدیک به من ... همه و همه سبب شد باز هم تو خودم برم و از اطرافیانم دور بشم ...

توی این چند وقت اخیر خیلی سعی کرده بودم خلعی که میان و برخی از آدم های دور و بر خودم وجود دارو کم کنم خیلی تلاش کردم خیلی اما رفتار و کردار اونها باعث شدم بازم عقب گرد کنم و برگردم به همون آدم سابق همون آدمی که فقط راه می ره و نفس می کشه اما...

نمی دونم چرا اینجوری می شه من اصلا شانس ندارم اگه تا آرنجمم عسل کنم دهن بعضی ها بزارم بازم گاز می گیرن ... حالم ازشون بهم می خوره .. آدم های پرتوقع و بی خاصیت ... همش به دنبال اینن که نقطه ضعف هاتو به رخ بکشن اما به خودشون زحمت نمی دن کمی به پشت سرشون نگاه کنن و یادشون بیاد اون روزهای که نیاز به حمایت و کمک داشتن فقط این من بودم که کمک کردم فقط من ...

این حرفهای منو از سر خودخواهی نزارین خیلی از دوستام اینو می دونن این نه تعریف بود و نه هیچ جیز دیگه ... من فقظ شانس ندارم همین

شاید اگه شرایط فعلی رو نداشتم دست به خیلی کارها می زدمو خیلی تصمیمات می گرفتم اما ...

پی نوشت:

بعد از مدتها در رشته ای که دوست داشتم و مرتبط به کارم هست قبول شدم رشته خدمات جهانگردی و من هم اکنون یک دانشجو هستمممممممممممممم ...

اینم برای آدمک عزیزتر از جانم که ظاهرا تصمیم داره بره و منو تنها بذاره ...

حیف نمی شه بمونی کنارم                من که جز تو کسی رو ندارم

کاش که پیشم بمونی یه لحظه            این یه لحظه به یه عمر می ارزه

توی چشماش نگاه کن یه رود              این چشا بی تو عاشق نبوده

من نمی خوام با غم بسازم                من نمی خوام به اشکام بنازم

آی که تو از نگاه من بریدی                  با چنگ و دندون به هوا پریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم            حیف که چشماتو بستی و ندیدی

تو می رو رفتنتو می بینم                   باز به تماشای افق می شینم

                        می رو آتیش می کشی به جونم ...

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:50 توسط ن.ن|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت