تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون
قرارمون تو...آسمون

شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...

 

خانواده ای در زندگی با مشکلات و سختی های زیادی مواجه شده بودند.

مرد دچار شکست مالی شده بود فرزندشان بیماری لاعلاجی گرفته بود و افسردگی و نا امیدی تمام خانواده را محاصره کرده بود. زن خانواده هر چقدر سعی می کرد امید رفته بر باد را به خانه برگرداند موفق نمی شد و کاری از پیش نمی برد تا اینکه روزی لباس سیاه پوشید و غمگین گوشه ای نشست.

همسرش پرسید: چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ زن گفت: مگر نمی دانی که او مرده است؟ مرد با تعجب پرسید: چه کسی مرده است؟ زن پاسخ داد: خدا

مردبا تعجب گفت: چطور می توانی چنین چیزی بگویی؟ چطور ممکن است خدا بمیرد؟ زن گفت: اگر خدا نمرده است پس دلیل این همه غصه و ناامیدی چیست؟ آیا نا امیدی کامل از یک شخص مرده پنداشتن او نیست! تو فقط از شرمت مجلس ختم نمی گیری ولی همان تصوری که راجع به یک مرده داری را از خداوند نیز داری .

این داستان داستان هر روز و اغلب مردم است. بیشتر انسانها به سوگ خداوند نشسته اند.

خدای بیشتر انسانها مرده است چرا که اگر زنده بود اینهمه ناامیدی افسردگی پوچی و بدبختی نبود.

ارتباط با خدا نزد خیلی از آدما دیگه معنایی نداره ارتباط باهاش داره بی معنی میشه

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:7 توسط ن.ن|

 

روزها از پی هم بی هیچ اتفاق خاصی می گذرد روزهای تکراری و بی خاصیت ...

آنقدر خسته شدم که دیگه تحمل شنیدن هیچ حرفی را ندارم نه انتقاد نه تعریف ...

با کوچکترین حرف از کوره در می رم اما فقط و فقط ...

همه به من می گن که چرا اینجوری شدی اون نسرین قدیم کجا رفته اما من پاسخی برای این سوال ندارم ...

یک چیز منو این روزها خیلی آزار می ده اونم دو رنگی آدم ها حالم از کسانیکه فکر می کنن کاری هستن اما به معنای واقعی هیچ کس نیستن به هم می خوره آخه مگه آدم چقدر می تونه دو رو باشه

ببخشید ذهنم بدجور درهم برهمه می دونم خوب ننوشتم ببخشید ...

از اونجای که عادت به حرف زدن ندارم و غصه هامو تو دلم می ریزم تنها با نوشتنه که کمی از این سنگینی کم می شود...

توی این دنیای بی حاصله بودن         من که حیفم می آد از گلایه کردن

 

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:38 توسط ن.ن|

 

همیشه سفر کردن را دوست داشتم و دارم و طی این چند ماه اخیر فرصت های زیادی را برای سفر داشتم که از هرکدام تجربه های خوبی بدست آوردم...

سفر به قشم طی ۵ روز تجربیات منحصر به فردی به همراه داشت که یکی یکی براتون می گم البته برای این می گم ناشناخته چون این گوهر گرانبها در کشور ما وجود دارد و هیچ کس اونو به معنای واقعی نمی شناسه بعد پادشاهان اماراتی با نیم متر جزیره و پر کردن اسم " دبی" در دنیا دارن بهترین بهره وری و می کنن اما ما ...

تجربه اول این بود که گفتن ما رو می برن به یکی از بهترین هتل های قشم که اسمش " دریاس" ما هم گفتم ای ول پس میریمو حالشو می بریم اما وقتی وارد اتاق هتل شدیم به جای اینکه حالشو ببریم حالمون گرفته شد اتاق با کف پوش موکت کثیف... پتوهای کثیف تر و بدون دمپایی..

اما از حق نگذریم کنار دریا بودن کلی فاز داد که برام خیلی جالب بود آخه من عاشقه دریام...

بعد از گذشت دو روز با اعمال شاقه در اون هتل صفر ستاره   مدیر هتل در یک حرکت انتحاری و در عین بی ادبی و نزاکت  به ما شام نداد و به ما گفت که باید هتل قشنگشو با اون امکانات پیشرفته ترک کنیم  اونهم ساعت ۱۰ شب

من با ۴ نفر دیگه از همکاران شاکی و عصبی در یک حرکت انتخاری یارو رو که اسمش " مجید میرزایی" بود جلوی مدیران و سایر مهمانان سکه یه پولش کردیمو حالشو بردیم اسمشو گفتم که اگه رفتین رقتین قشم  اصلا پاتونو تو اون هتل در پیت نذارین " اوگی"

خلاصه با وساطتت مدیران منطقه آزاد قشم و عذرخواهی اون شبو موندمو صبح "ید اد طلوع" بارمونو بستیم و زدیم بیرون ...

رفتیم به هتل بهشت همه جیز این هتل برعکس اون یکی بود مدیر بسیار بسیار بسیار محترم و با ادب  مثل همیشه سریع باهاش کاناله دوستی زدم  برای مواقع ضروری

دو روز اقامت در هتل بهشت به بهترین نحو ممکن گذشت و اون مدیر محترم این دفعه اسمشو می گم که اگه رفتین قشم برین این هتل... آقای " رضوانی" باعث شد که ما خیلی هم با خاطره بد جزیره ناشناخته رو ترک نکنیم ...

ب.پ اینها باعث نشده که من از سفر رفتن خسته بشم بازم می رم حالشو می برم

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:54 توسط ن.ن|

منم به یه بازی دعوت شدم اونم از نوع عالیش بازی "ترسها... آرزوها و بهترين ها - بدترين ها" .. البته گفتن جرزنی ممنوع!!
ای به چشم

ترسها :
- جونم برات بگه منم مثل همه آدم ها از این که عزیزی رو از دست بدم در حد مرگ می ترسم چون مرگ پدر برادر و پسرخاله ۱۶سالم برای یک عمر دنیام بسه

آرزو:

- آرزوم این که تنها فرزندم حسام گل من گلی بتواند مدارج علمی را به بهترین نحو ممکن سپری کنه...

بهترین - بدترین
عزيزترين كس در زندگي (به جز پدر و مادر): به جز مادر و پسرم همسرم و خواهرام ویه دوست گل گلاب...
منفورترين كس در زندگي: علیرضا موثقی همون دزد بزرگ ...

بهترين لحظه عمر: دیدن حرم حضرت ابوالفضل (ع) یا به قول همسرم " عشقم"

بدترین لحظه عمر: نگم بهتره یادشم خاطرمو آزار می ده

بهترين اتفاقي كه ممكنه بيفته: بازگشت پیروزمندانه من به ایرناست نخستین جایی که توش رشد کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم می خوام برگردمو و بقیه تجربیاتم که موندن رو بردارم
بدترين اتفاقي كه ممكنه بيفته: بدترین هم که حد نداره هر چیزی ممکنه باشه مثل بی پولی و بیکاری
من هم امید ... میثم ... بهار.... سارن ... رو به بازی دعوت می کنم .. اما يادتون باشه جرزني ممنوع...

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:14 توسط ن.ن|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت