تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون



قرارمون تو...آسمون

شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...


حقیقتش اینه که نمی خواستم ماجرای این سفرو بنویسم چون اتفاق خاصی نیفتد و مثل سفر کیش خیلی پر ماجرا نبود ... بیشتر روزمون توی هتل و پای برنامه ها گذشت... اما آخر شب ها کنار دریا خیلی خوش گذشت و همه مزه سفر به همون شبها بود...

البته روز آخر که با کشتی تفریحی رفتیم جزیره قشم و هنگام .... خیلی خوب بود سفر روی دریا تجربه جدیدی بود که خالی از لطف نبود ... اونم با دسته زیادی از دلفین ها که در آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس ( غرور ملی) شنا می کردند و حالشو می بردن ...

خلاصه بدک نبود چون جنوب بود نمی تونم حرف خاصی بزنم چون من عاشق جنوبم بی نهایت اما بوشهر یه چیز دیگست نمی دونم چرا یه حس خاصی به آدم دست می ده توی این شهر ... مه صبحگاهی اش ... ساحل سنگی اش همه و همه برام جذابه همیشه ... ایشالا که سفر بعدی می ریم بوشهر بلند صلوات بفرست ...

جالب توی این سفر رئیس مثل دوره های قبل ظاهر نشد ...

پی نوشت :

1- باید برای یه کاری برم مشهد ... دعا کنید جور بشه برم طلسم افتاده بهش ...

2- زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد ...

3- میخام به یه نفر یه چیزی بگم نمی تونم :((


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 11:36 توسط ن.ن| |

 

این روزها دلم بهانه گیرشده، مدام بهانه ی ترا می گیرد، این بهانه گیری ها مرا به یاد بچگی ام می اندازد،كه به دنبال مادر گریه میكردم تا مرا با خود ببرد اما او مهربان بود و مرا به سینه می فشارد و بر موهایم بوسه می زد! ولی تو....

تو با نگاهت سکوت را به لبانم دعوت می کنی و میگویی هیسسس!!! من حتی از ترس نمی توانم با تو درد دل كنم...

 نکند این روزها به جای قلب درسینه ات سنگ می تپد؟هییییی نكند این روزها قرار است كسی جای مرا بگیرد؟

پی نوشت:

۱- يادمان باشد ، لابلاي ابرها تکه اي رنگين کمان پنهان کرده ايم تا فردا روزگارمان را سياه و سفيد نگذرانيم ...

۲- خدا رو شکر امتحان های سخت گذشت اونم به سلامتی فک کنم نمره هام خوب بشه فقط زبان مونده که اونم من خودم استادشم

۳- بزودی عازم سفرم اونم کجا جنوب ای ول

.

.

.

۴- این پست تنها با هدف به روز کردن نوشته شد مدیونید جز این فک کنین


 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 9:9 توسط ن.ن| |

اینجا تهران است، پایِ تخت...

و من یک شهروندم، تنها یک شهروند!

درد دارم! و ژرفنای درد بزرگم را در پسِ پشتِ حلقه اشکِ نگاهم، آرام و بی صدا پنهان می کنم...

می ترسم!

از هجمه اینچنین بی رحمانه روزگار می ترسم! و دردم را در درون خود خویشتنم پنهان می کنم...

هراس من از مرگ نیست! باری! هراس من از بیهوده زیستن است...

بوده ام، هر جا که باید می بودم...

با درد خود مهربانانه خواهر شده ام. نه من او را می آزارم و نه او مرا!

اما به شهادت دل، ویرانم از نامهربانی روزگار با آنان که دوستشان می دارم.

دیروز را به تمام گریستم.

و تنها گریستم و اشکهایم را که روزگاری حرمتی داشتند، برای بی مهری زمانه با جان بی جان کسی ریختم. برای کسی که بهشت شاید از آن اوست...

برای کم سالیش، برای هنرورزیش، برای تنهاییش و برای تمام آنچه خاطرم را با خاطرش گره زده بود!

همین خیابانهای همین شهرِ همین من و او بود که مرا و ما را بی او گذاشت...

تنها صداست و تنها زنگِ صدای اوست در گوشهایم که می ماند...

درد دارم...

ویرانه های دل را به باد سپرده ام و هم سایه تالم خاطر کسی، در خود می شکنم و بازباره آرام، در خود می گریم... 

کاش می شد که فریادی برآورم. کاش می توانستم و مرا یارای فغانی بود، بلند، بلند! آنگونه که همگان بشنوند صدایم را...

کاش می شد...

درد دارم اما؛ فریاد در گلویم، همانجا بی صدا لانه کرده است....

بی فایده است...

بی فایده است، وقتی که نمی توانی هر چه در دلت داری را فریاد کنی...

اینجا هم نمی توانم نوشت که بر من چه گذشته است و بر او...

او یک شهروند بود، تنها یک شهروند!

تنها به احترام یک دوست، کلاه از سر برمی دارم و به پا می ایستم و سکوت می کنم که همین سکوت سرشار از ناگفته هاست...

درد دارم! درد....

پی نوشت

۱- هر کاری می کنم نمی تونم فراموشت کنم دوست و همکلاسی خوبم...  دیدار به قیامت

۲- برادر خوبم نوید به خاطر لطفت ازت ممنونم باشد برای جبران

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 11:3 توسط ن.ن| |

 

 این شعر وصف حال این روزهای منه ...منی که دردی دارم که درمانش را نمی دانم شاید هیچ کس نداند ... اما شاید خدا بداند شاید...

به افق چشم دوخته ام ... به امید دستیابی به آزوهایم به زندگی بی دغدغه ...اما؟؟؟!!!!

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنجه زمونه
هر کسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه

یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره
یک نفر خونه بدوشو یکی دوتا قلعه داره

یک طرف همه سیاهو یک طرف همه سپیدن
روبه روی هم یه عمره ما رو دارن بازی میدن

اونا که اول بازی توی خونه تو و من
پیش پای اسب دشمناون همه سربازو چیدن

ببین امروزه همشون میونه شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن

تاجو تخت شاه دیروز دره قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج سروشنه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمیباخت
تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

اون که ما را بازی میده اونی که مهره را چیده

اون که نه شاهه نه سرباز نه سیاه نه سپیده

پی نوشت:

۱- جایی شنیدم سکوت بلندترین فریاد ... منم سکوت می کنم

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:40 توسط ن.ن| |

 

به دلیل ازیاد سفرهای استانی و حسودی دوستان به این مساله و برای اینکه لج دوستان را بیشتر در بیاوریم از این پس سفرنامه می نویسیم باقلوا

باز هم برپایی نمایشگاه فرصت های سرمایه گذاری بهانه ای شد تا بریم جزیره ... کدوم جزیره اگه گفتین ؟؟ جان هاوایی نه بابا ما رو چه به این سفرها چی قناری به خدا خیلی دوست دارم برم اما قسمت نشده  نه اونجام نه ...شما بگین ...  آفرین شما درست گفتین جزیره کیش

در آغاز سفر به محض اینکه پامونو گذاشتیم توی جزیره دوست خوبم شهره جان اومده بود استقبال  این نشون دهنده این بود که این سفر با سفرهای دیگه فرق داره خیلی ...خلاصه که توی اون چند روز حسابی اذیتش کردم و بهش زحمت دادم بنده خدا اسیر من شده بود هی ببر دریا ببر این رو اون ور اینا دیگه ...

البت یه چند نفر دیگه ای هم بودن اما خواستن اسمی ازشون برده نشه ما هم گفتیم ای به چشم به خدا اگه کسی بدونه دوست خوب منم توی سفر با ما بوده اینجا یه نکته انحرافی داره پیدا کنین جایزه بگیرین

خلاصه کار ما شده بود صبح تا ۱۰ خوابیدن بدو بدو بریم صبحانه بخوریم مدیونید که فک کنین بشه از صبحانه هتل گذشت خیلی پدیده بود از عشق خوردن صبحانه بلند می شدم و گرنه عمرا رختخوابو ول می کردم بعدشم با برو بچ قرار می زاشتیم می رفتیم صفا سیتی دریا... چای ...قلیون و

بعدشم ناهار و دوباره دریاااااا تا ساعت ۶ بعد سیستم عوض می شد می رفتیم نمایشگاه تا ۱۰ دوباره چی اگه گفتین ایول دریا ...

خلاصه خفه کردیم خودمونو اساسی

راستی توی این سفر پسر عمو جان با دوستان محترمشان هم حضور داشتند و سبب شد سفر ما بسیار بسیار جذابتر شود

وای مرگم گرفته بود داشتم بر می گشتم اصلا دلم نمی خواست دریا و هوای اونجارو با هیچی عوض کنم اما مجبور بودم که بیام و الان هم در خدمت شما هستیم

پی نوشت:

۱- از یک مساله غافل نشوید و آن هم اینکه در تمام لحظه های حضور من در جای جای هتل اعم از رستوران موقع صبحانه ناهار و شام و بقیه جاها رئیس حضور داشت خفن مثل کارتون راد رانر بود دقیقا همینجوری نمی دونم این چه حرکتیه که تو تمام سفرها لازم الاجرا است مدیونید جز این فک کنین

۲- بازم این مطلب به درخواست دوست خوبم نوشته شد و بس

۳- برای دوستی که دیشب گفت دلش گرفته ...

هیچ وقت شعار نداده ام، که به زور باید لبخند زد! بعضی وقت ها باید تا نهایت آرامش گریست، آن گاه است که تبسمی میهمان لبانت می شود که زیبا تر از رنگین کمان بعد از باران است...

۴-  شکسپیر میگه کسی رو که دوست داری هر چندوقت یک باربهش یادآوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش می تپه .......واین یک یادآوریست...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:2 توسط ن.ن| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت