تبليغاتX
قرارمون تو...آسمون
قرارمون تو...آسمون

شب سقوط مي كند بي هيچ صدايي و تو رفتی بي هيچ دليلي ...

 

به دلیل ازیاد سفرهای استانی و حسودی دوستان به این مساله و برای اینکه لج دوستان را بیشتر در بیاوریم از این پس سفرنامه می نویسیم باقلوا

باز هم برپایی نمایشگاه فرصت های سرمایه گذاری بهانه ای شد تا بریم جزیره ... کدوم جزیره اگه گفتین ؟؟ جان هاوایی نه بابا ما رو چه به این سفرها چی قناری به خدا خیلی دوست دارم برم اما قسمت نشده  نه اونجام نه ...شما بگین ...  آفرین شما درست گفتین جزیره کیش

در آغاز سفر به محض اینکه پامونو گذاشتیم توی جزیره دوست خوبم شهره جان اومده بود استقبال  این نشون دهنده این بود که این سفر با سفرهای دیگه فرق داره خیلی ...خلاصه که توی اون چند روز حسابی اذیتش کردم و بهش زحمت دادم بنده خدا اسیر من شده بود هی ببر دریا ببر این رو اون ور اینا دیگه ...

البت یه چند نفر دیگه ای هم بودن اما خواستن اسمی ازشون برده نشه ما هم گفتیم ای به چشم به خدا اگه کسی بدونه دوست خوب منم توی سفر با ما بوده اینجا یه نکته انحرافی داره پیدا کنین جایزه بگیرین

خلاصه کار ما شده بود صبح تا ۱۰ خوابیدن بدو بدو بریم صبحانه بخوریم مدیونید که فک کنین بشه از صبحانه هتل گذشت خیلی پدیده بود از عشق خوردن صبحانه بلند می شدم و گرنه عمرا رختخوابو ول می کردم بعدشم با برو بچ قرار می زاشتیم می رفتیم صفا سیتی دریا... چای ...قلیون و

بعدشم ناهار و دوباره دریاااااا تا ساعت ۶ بعد سیستم عوض می شد می رفتیم نمایشگاه تا ۱۰ دوباره چی اگه گفتین ایول دریا ...

خلاصه خفه کردیم خودمونو اساسی

راستی توی این سفر پسر عمو جان با دوستان محترمشان هم حضور داشتند و سبب شد سفر ما بسیار بسیار جذابتر شود

وای مرگم گرفته بود داشتم بر می گشتم اصلا دلم نمی خواست دریا و هوای اونجارو با هیچی عوض کنم اما مجبور بودم که بیام و الان هم در خدمت شما هستیم

پی نوشت:

۱- از یک مساله غافل نشوید و آن هم اینکه در تمام لحظه های حضور من در جای جای هتل اعم از رستوران موقع صبحانه ناهار و شام و بقیه جاها رئیس حضور داشت خفن مثل کارتون راد رانر بود دقیقا همینجوری نمی دونم این چه حرکتیه که تو تمام سفرها لازم الاجرا است مدیونید جز این فک کنین

۲- بازم این مطلب به درخواست دوست خوبم نوشته شد و بس

۳- برای دوستی که دیشب گفت دلش گرفته ...

هیچ وقت شعار نداده ام، که به زور باید لبخند زد! بعضی وقت ها باید تا نهایت آرامش گریست، آن گاه است که تبسمی میهمان لبانت می شود که زیبا تر از رنگین کمان بعد از باران است...

۴-  شکسپیر میگه کسی رو که دوست داری هر چندوقت یک باربهش یادآوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش می تپه .......واین یک یادآوریست...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:2 توسط ن.ن|

 

به خدا اگه راضی باشم که دوستان این همه به من توجه کنند ... به خدا دستتون درد نکنه نمی دونستم که به روز کردن این وبلاگ اینقدر تو روحیه شما تاثیر می زاره اگه می دونستم ۶۰۰٪ (مدیونید که جز این فک کنین )حتما این کارو می کردم ...

ثوابم داره خوب شاد کردن دل بنده های خدا والااااا

عارضم به خدمتتون که برای این تعطیلات یه برنامه ریزی توپ کردیم با دوستان که بزنیم به دل جاده و صفا سیتی منگوله داشتیم کلی برنامه ریزی می کردیم که کجا بریم و چیکار کنیم بریم سر کی خراب بشیم که یی هو دیدیم تیلیفونی زنگ خورد گفتم کیسته دیدم بله رئیس بیده و فرمودن روز شنبه سرکار تشریف داشته باشین در خدمت باشیممنم گفتم جاااااااااااااااان و با یه بله گفتن رفتیم و تو لک و قیافمون از این حالت شد این شکلی و کمی بعد که به عمق فاجعه یعنی نرفتن به سفر فک کردیم شدیم این شکلی

ما که نرفتیم خدا از باعث و بانی ش نگذره اما به اونهایی که بی ما رفتن و حالشو بردن هم می گیم ... این نیز بگذرد در که همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه نوبت ما هم می شه می گین نه همین هفته دیگه زنگ بزنین اگه تهران بودم هر چی شما گفتین قبول می گین نه امتحان کنین اصلنم ضرر نداره مدیونید جزاین فک کنین

از همه بدتر شنیدم که خود رئیس خان نیز امروز تشریف نیاوردن

بگذریم حال اگه از همه اونهایی که رفتن سفر اگه سوغاتی نگرفتم اونم از نوع توپش هر چی خواستیم بگین

پی نوشت:

۱- واقعا دلم شمال می خواست دریا ...آتیش ... کومه اما نشد

۲- همون دوسته همیشگی که توی پست های اخیر یه پی نوشت داره بهم گفت خواسته هاتو یه جا بنویس و هر روز تکرار کن بهشون می رسی ... نوشتم پس کی می رسم ؟؟؟

۳- به درخواست یه دوست خیلی خیلی خوب اینجا در چند دقیقه به روز شد و گرنه من تنبل عمرا می نوشتم ... اینم هدیه به تو "اتل متل رفاقت ، دل به تو کرده عادت ، برات دعا می کنم ، اینم رسم صداقت" ...

۴- اینم برای کسی که خیلی دوستش دارم...تقدیم به تو که وقتی زبان می گشایی، رگ های فروبسته ی هزار پرسش بی امانم را پاسخ می گویی و هجوم بی امان نفس هایت، دفتر پر برگ ندانسته های اندیشه ام را صفحه به صفحه بر باد می دهد...

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:40 توسط ن.ن|

 

در دومین روز از سومین ماه فصل پاییز سال ۵۲ کودکی در کرمان متولد شد که نام او را مهدی گذاشتند ...گویا پدر و مادر این کودک می دانستند که وقتی فرزندشان بزرگ می شود به مانند صاحب اسمش مردی بزرگ منش و بزرگوار خواهد شد ...

 این کودک الان مرد بزرگی است که نامش برای خیلی ها آشنا است و مایه افتخار برای کسانی مانند من برای آشنایی با او ...

این مرد بزرگ برای یه مدت رئیس من بود اما من او را برای همیشه رئیس و از همه مهمتر دوستی می دانم مهربان و دلسوز که در بدترین شرایط دست یاری به سوی دوستانش دراز می کند بدون هیچ چشم داشتی ...

این کار منش بزرگی می خواهد که او دارد...

امروز مهدی جهانگیری وارد ۳۶ سالگی می شود ... سن زیادی ندارد اما چندین برابر سنش سخاوت- مرام- معرفت و ... دارد بی نهایت...

رئیس تولدت مبارک

 پی نوشت:

۱- دیروز تولد استاد احمد جعفری( کلیک کنید باز می شه ) بود استاد بازم تولدت مبارک

۲-همچنین دیروز یک زندگی وارد ۱۵ سال فصل مشترک شد ... مبارک باشه

۳- این روزها می خوام که خوشحال باشم اما دغدغه هایم نمی گذارد

۴- دوباره شدم خانم مارکوپولو هی می رم سفر

۵- رفته بودم یزد خیلی خسته شدم هیچی سرجاش نبود و من عین اسب دویدم و حرص خوردم و غر شنیدم

۶- اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست ...

۷- اون دوست خوبم که می پرسیدم چه خبر می گفت نداریم این روزها عزا داره برای خودش و خانواده اش صبر مسئلت دارم

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:0 توسط ن.ن|

 

صد بار نوشتم پاک کردم ... نمی دونستم دقیق چی بنویسم ... هی به خودم گفتم نسرین چته ؟ الان دردت چیه ... فک کردم دیدم خوبی اون آدم و لطفش به من باعث شده ذهنم قفل بشه و دهنم بسته ...

فقط حسرت دارم یه عالمه نمی دونم چی کار کنم تا لطفش جبران بشه ... خندم گرفت کی من ؟؟؟ من بتونم عمرا آخه اون اصلا نیازی به جبران نداره هیچ جوره هیچ رقمه ...

این خیلی بد کاش می تونستم ... هر چی فک می کنم کمتر به نتیجه می رسم ... ولی یه برنامه توپ دارم برای تولدش می خوام بترکونم ... کی ؟ من ؟؟ نمی دونم شاید این یکی و بتونم شاید نمی دونم ...اما سعی مو می کنم

براش یه سورپرایز دارم فقط خدا کنه ضایع نشم

 یکی  پیدا می شه مثل این رئیس خوب من این دوست همیشه مهربون و با صفا که با همه مشغله کاری که داره اینجوریه... فقط کافیه لب تر کنم لطفشو بهم نشون بده بدون هیچ حرف و حدیثی ...از اون طرفم آدمی پیدا می شه که همه خوبی و محبت ها رو فراموش می کنه و ... بماند...

پی نوشت:

۱- بعد از مدت ها من پی نوشت دارم فک کنین چه شود

۲- می خواستم اینجا رسما از رئیس خوبم باز هم تشکر کنم ... رئیس جان لطفتو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد

۳- تغییر رشته داده ایم و برگشتیم دنبال همون خبر که عین کنه چسبیده به ما و ول کن هم نیست

۴- دوست خوبم نسرین  وبلاگش اول شد بین هزارها وبلاگ توی جشن پرشین بلاگ ای ول به این نسرین ها که کارشون درسته ... نسرین جونم بازم تبریک

۵- دلم یه سفر می خواد شمال... جنگل ... کومه ... دریا

۶- به یه دوست هر وقت می گم چه خبر می گه ... نداریم منم می گم دیگه نداریم

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:15 توسط ن.ن|

 

خدایا فاصله ات با من خودت گفتی کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه!!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:26 توسط ن.ن|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت